تبليغاتX
کوچه تنهایی
از هر دری سخنی
 

                           شادی را هدیه کن

                     حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

                          عشق بورز به آنها که دلت را شکستند

                    دعا کن برای آنها که نفرینت کردند

                            درخت باش بر غم تبرها

                                       بهار شو و بخند که

                                        خدا هنوز از بالا با ما

ست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 11:11 PM  توسط دل نوشته ها  | 

 

     خدایا . . .

  

از عشق امروزمان برای فرداهایی که

        فراموش می کنیم عاشق بوده ایم

   قدری کنار بگذار

 

            به قدر یک مشت

                به قدر یک لبخند

                      تا فراموش نکنیم

                            عاشق بوده ایم

                                  تا عاشق بمانیم و

                                                          

                                                            عاشق بمیریم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 10:48 PM  توسط دل نوشته ها  | 

 

                       خداوندا . . .

 

                               اگر داشتن ذلیل داشتنم میکند، ندارم کن . . .

                              اگر کاشتن اسیر چیدنم می کند، بیکارم کن . . .

 

                          اگر اندیشه ی خیانت به یاران بر سرم افتاد، بَر سرِ دارَم کن . . .

                         اگر به لحظه ی غفلتی دراُفتادم پیش از سقوط هشیارم کن . . .

 

اگر رنجِ بیماران لحظه ای از دلم بیرون رفت، سخت و بی ترحم بیمارم کن . . .

 

                                               خداوندا . . .

 

                               "خارم کن اما مردم آزارم مکن . . . "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 10:16 AM  توسط دل نوشته ها  | 

 

شاید

   شاید زندگی آن جشنی نباشد که

                                                  آرزویش را داشته ای

                           

  اما

    حال که به آن دعوت شده ای؛

                                     تا میتوانی  "زیبا برقص"

                                                                                "بسطامی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 2:57 PM  توسط دل نوشته ها  | 

 

 

در طلیعه ی رویش و رستاخیز طبیعت زیبا

 

صمیمانه ترین شادباشها از آن تو باد

 

.

نوروز با تمام خوبی هایش مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 7:56 AM  توسط دل نوشته ها  | 

 

هی میخوام بنویسم اما نمیشه

نمیتونم - بغض گلوم نمیذاره ....... نمیذاره که حرفهای ناتومو بگم بلکه دلم سبک بشه

.

همش این مدت یه حادثه ی جدید . . . یه جوری حالمو میگیره

هی راه زندگیمو با همون منوال شادیها و اعتماد بنفس قبلی ادامه میدم

اما

انگاری خدا باز امتحانم میکنه . . . شایدم مصلحت و تقدیر زندگیمه و خودم نمیدونم

ولی میدونین گاهی جور کردن شرایط برا آدم سخت میشه

میخوام کم نیارم و تسلیم شرایط نشم ... سعی میکنم تسلط بر حاکمیت زمان را

حفظ کنم . . . با این حال بازم گاهی نیاز میشه

 یه جای خلوت مث کوه پیدا کنی و از ته دل داد بزنی

 

اما بازم صدات منعکس میشه . . . دادمیزنم دیگه امیدی هست

باز صدایی بر میگرده و بهم میگه

هست - هست - هست

پس چیکار کنم که کم نیارم؟

میگن جای پای خدا تو زندگیه آدما هست . . .

واقعا هست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 9:21 PM  توسط دل نوشته ها  | 

 

خدایا !

تو خورشید را برای روز آفریدی تا با درخشش روز معنا پیدا کند....

در دل من نیز نوری از عشق روشن کن تا دل معنا دهد.

 

خدایا !

به پرنده بال عطا فرمودی که بگشاید و پرواز کند.......

به عشق نیز شهامتی ده تا دوست بدارد ولی به اسارت نکشد.

خدایا !

به درخت آموختی چهار فصل را ببیند و در باد و طوفان و باران ِ خود را به تو بسپارد.

به من نیز بیاموز چهار فصل زندگی ام را ببینم و خودم را

 

در نداشتن ها و داشتن ها

در غم ها و شادی ها

در بودنها و نبودن ها

در از دست دادن ها و بدست آوردن ها

به تو بسپارم.

 

  

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 3:7 PM  توسط دل نوشته ها  | 

 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو

مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو

مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :


اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي

سريع پيشرفت كرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و

 پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه

حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !


دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي

مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام

اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش

 يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!


سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...


اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه

شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر

 وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!


هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر

ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!


سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت

 كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص

كار ميكنه!

سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!


دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم.

در ضمن زندگي بدي هم نداره.


اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست

 پسراش يه بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!


نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 10:45 AM  توسط دل نوشته ها  | 

 

نترس !


زیرا که من بهای آزادی تورا پرداخته ام .


من تو را به نام صدا زده ام ، تو مال من هستی !


هنگامی که از آبهای عمیق عبور میکنی ، من مراقب تو هستم .


هنگامی که سیل مشکلات بر تو هجوم بیاورد ، نخواهم گذاشت

که غرق شوی .


هنگامی که از میان شعله های تباهی عبور می کنی ، شعله های

آن تو را نخواهد سوزاند .


زیرا من ، خداوند ، خداوند مقدس تو هستم و تو را نجات می دهم.


تمام دنیا را فدای تو میکنم ، زیرا برای من گرانبها و عزیز هستی و من

تو را دوست دارم .


من تو را برای جلال خود آفریده ام

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 8:36 AM  توسط دل نوشته ها  | 

 

یکسال گذشت

همیشه دوست داشت بین بچه های کلاس و یا حتی اساتیدمـون یه شخصیـتی

متفـاوت و متمـایز از بقیه داشـته باشـه. برا همین گاهـی وقتها عکس العملهـای

عجیب از خـودش نشون  میداد و خودشو با شخصیتهای جـور با جـور کلاس وفق

می داد، گاهی اگه چند بار هم اخطار  میگرفت باز منصرف از عملش نمیشد.

 

خلاصه اینکه همین کارهای خاص و متفاوتش کم کم باعث شد بچه ها یه جور دیگه

 روش حساب کنن. یه جورایی بین همه محبوب شده بود و نوع خاص رفتارش زبانزد

جمع عمومی  بچه ها موقع ساعتهای استراحت یا حتی ساعتهای کلاسی شده بود.

 

روزهای پر ماجرای تحصیل سپری شد، ترم آخر تنها 5نفر از بچه های کلاس بودیم که

بموقع تونستیم درسمون را تموم کنیم  ما بقی بچه ها هم بنوعی مجبور بودن یه ترم

دیگه مهمون دانشگاه باشن.

 

اومـد ازم جـزوه درس سنجش را برای گـذروندن امتحـان پایانـی گـرفت، مثل همیشـه

باهاش  خیلی رسمی و در حد یه همکلاسی برخورد کردم. از شرایط ادامه تحصیلش

برام تعریف کـرد و در آخــر هـم برام توی شاهــراه پر ماجـرای زندگیم آرزوی موفـقیت و

شادکامی کرد.

 دو روز بعد

وای خدای من! چطور میتونم باور کنم؟! چرا همه ی بچه ها جمعن؟ چرا گریه میکنن؟

باورم نمیشد.........هنوزم باورم نمیشه؟

 

بعد خداحافظی اون روز توی مسیر بازگشت از دانشگاه در حادثه ی دلخراش تصادف

جان داد.... تنها توانست 2ساعـت دوام بیاورد و به حـالت خیلــی فجیـع و دردناکـی

 دار فانی را وداع گفت.

 

از اساتید گـرفته تا بچه های دانشکـده، متحیر به عکس بزرگ داخل بورد دانشکـده

مینگریستند  در حالی که اشکها از گوشه ی چشمانشان جاری بود.

تا بحال همچین موقعیت ناگواری را تجربه نکرده بودم. قبولش برای هممون سخت بود.

از اون روز تصمیم گرفتیم  هر کدوم از بچه ها یه چیزی برایش نذر کنیم و برای همیشه

هدیه ی روحش کنیم.

یکسال گذشت........ هـر شب که میشه بغض بدی گلویم را میفشارد... چیزایـی که

نذرش کردمو میخونم تا اینکه تسلای خاطـر پیدا کنم امـا هنوزم بهش فکـر میکنم، به

تمام  شرایطی که میتونست همردیف دوستای دیگه اش داشته باشه و عجل امانش نداد.

 

خداجون شاید زیاد دوسش داشتی که توی این ماه ضیافت پیش خودت دعوتش کردی

خداجون اگه نتونست توی این دنیا به آرزوهاش برسه اونجـا پیش خودت بینصیبش نکن

خداجون قلب مهربونـی داشت عــوض مهـربونیاش اونجا با معصومیـن همنشینش کــن

خداجون عوض دل پاکش از نعمتهای اون دنیا بهش بده

خدا جون.......

دیگه نمیتونم بنویسم .......

چشمام پراز  اشک و گلوم بسته از یه بغض سنگین یکساله شده

... روحش شاد و همچنان یادش گرامی باد ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 2:7 PM  توسط دل نوشته ها  |