|
|
|
|
|
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنها که دلت را شکستند دعا کن برای آنها که نفرینت کردند درخت باش بر غم تبرها بهار شو و بخند که خدا هنوز از بالا با ما
ست
|
||
|
|
|
|
|
خدایا . . .
از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار
به قدر یک مشت به قدر یک لبخند تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم تا عاشق بمانیم و
عاشق بمیریم
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا . . .
اگر داشتن ذلیل داشتنم میکند، ندارم کن . . . اگر کاشتن اسیر چیدنم می کند، بیکارم کن . . .
اگر اندیشه ی خیانت به یاران بر سرم افتاد، بَر سرِ دارَم کن . . . اگر به لحظه ی غفلتی دراُفتادم پیش از سقوط هشیارم کن . . .
اگر رنجِ بیماران لحظه ای از دلم بیرون رفت، سخت و بی ترحم بیمارم کن . . .
خداوندا . . .
"خارم کن اما مردم آزارم مکن . . . " |
||
|
|
|
|
|
شاید شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشته ای
اما حال که به آن دعوت شده ای؛ تا میتوانی "زیبا برقص" "بسطامی" |
||
|
|
|
|
|
در طلیعه ی رویش و رستاخیز طبیعت زیبا
صمیمانه ترین شادباشها از آن تو باد
. نوروز با تمام خوبی هایش مبارک
|
||
|
|
|
|
|
هی میخوام بنویسم اما نمیشه نمیتونم - بغض گلوم نمیذاره ....... نمیذاره که حرفهای ناتومو بگم بلکه دلم سبک بشه . همش این مدت یه حادثه ی جدید . . . یه جوری حالمو میگیره هی راه زندگیمو با همون منوال شادیها و اعتماد بنفس قبلی ادامه میدم اما انگاری خدا باز امتحانم میکنه . . . شایدم مصلحت و تقدیر زندگیمه و خودم نمیدونم ولی میدونین گاهی جور کردن شرایط برا آدم سخت میشه میخوام کم نیارم و تسلیم شرایط نشم ... سعی میکنم تسلط بر حاکمیت زمان را حفظ کنم . . . با این حال بازم گاهی نیاز میشه یه جای خلوت مث کوه پیدا کنی و از ته دل داد بزنی
اما بازم صدات منعکس میشه . . . دادمیزنم دیگه امیدی هست باز صدایی بر میگرده و بهم میگه هست - هست - هست پس چیکار کنم که کم نیارم؟ میگن جای پای خدا تو زندگیه آدما هست . . . واقعا هست؟
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ! تو خورشید را برای روز آفریدی تا با درخشش روز معنا پیدا کند.... در دل من نیز نوری از عشق روشن کن تا دل معنا دهد.
خدایا ! به پرنده بال عطا فرمودی که بگشاید و پرواز کند....... به عشق نیز شهامتی ده تا دوست بدارد ولی به اسارت نکشد. خدایا ! به درخت آموختی چهار فصل را ببیند و در باد و طوفان و باران ِ خود را به تو بسپارد. به من نیز بیاموز چهار فصل زندگی ام را ببینم و خودم را
در نداشتن ها و داشتن ها در غم ها و شادی ها در بودنها و نبودن ها در از دست دادن ها و بدست آوردن ها به تو بسپارم.
|
||
|
|
|
|
|
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن... مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :
سريع پيشرفت كرد.پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!
ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟! چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه! سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
در ضمن زندگي بدي هم نداره.
پسراش يه بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!
|
||
|
|
|
|
|
نترس !
که غرق شوی .
آن تو را نخواهد سوزاند .
تو را دوست دارم .
|
||
|
|
|
|
|
یکسال گذشت همیشه دوست داشت بین بچه های کلاس و یا حتی اساتیدمـون یه شخصیـتی متفـاوت و متمـایز از بقیه داشـته باشـه. برا همین گاهـی وقتها عکس العملهـای عجیب از خـودش نشون میداد و خودشو با شخصیتهای جـور با جـور کلاس وفق می داد، گاهی اگه چند بار هم اخطار میگرفت باز منصرف از عملش نمیشد.
خلاصه اینکه همین کارهای خاص و متفاوتش کم کم باعث شد بچه ها یه جور دیگه روش حساب کنن. یه جورایی بین همه محبوب شده بود و نوع خاص رفتارش زبانزد جمع عمومی بچه ها موقع ساعتهای استراحت یا حتی ساعتهای کلاسی شده بود. روزهای پر ماجرای تحصیل سپری شد، ترم آخر تنها 5نفر از بچه های کلاس بودیم که بموقع تونستیم درسمون را تموم کنیم ما بقی بچه ها هم بنوعی مجبور بودن یه ترم دیگه مهمون دانشگاه باشن.
اومـد ازم جـزوه درس سنجش را برای گـذروندن امتحـان پایانـی گـرفت، مثل همیشـه باهاش خیلی رسمی و در حد یه همکلاسی برخورد کردم. از شرایط ادامه تحصیلش برام تعریف کـرد و در آخــر هـم برام توی شاهــراه پر ماجـرای زندگیم آرزوی موفـقیت و شادکامی کرد. دو روز بعد وای خدای من! چطور میتونم باور کنم؟! چرا همه ی بچه ها جمعن؟ چرا گریه میکنن؟ باورم نمیشد.........هنوزم باورم نمیشه؟
بعد خداحافظی اون روز توی مسیر بازگشت از دانشگاه در حادثه ی دلخراش تصادف جان داد.... تنها توانست 2ساعـت دوام بیاورد و به حـالت خیلــی فجیـع و دردناکـی دار فانی را وداع گفت. از اساتید گـرفته تا بچه های دانشکـده، متحیر به عکس بزرگ داخل بورد دانشکـده مینگریستند در حالی که اشکها از گوشه ی چشمانشان جاری بود. تا بحال همچین موقعیت ناگواری را تجربه نکرده بودم. قبولش برای هممون سخت بود. از اون روز تصمیم گرفتیم هر کدوم از بچه ها یه چیزی برایش نذر کنیم و برای همیشه هدیه ی روحش کنیم. یکسال گذشت........ هـر شب که میشه بغض بدی گلویم را میفشارد... چیزایـی که نذرش کردمو میخونم تا اینکه تسلای خاطـر پیدا کنم امـا هنوزم بهش فکـر میکنم، به تمام شرایطی که میتونست همردیف دوستای دیگه اش داشته باشه و عجل امانش نداد. خداجون شاید زیاد دوسش داشتی که توی این ماه ضیافت پیش خودت دعوتش کردی خداجون اگه نتونست توی این دنیا به آرزوهاش برسه اونجـا پیش خودت بینصیبش نکن خداجون قلب مهربونـی داشت عــوض مهـربونیاش اونجا با معصومیـن همنشینش کــن خداجون عوض دل پاکش از نعمتهای اون دنیا بهش بده خدا جون....... دیگه نمیتونم بنویسم ....... چشمام پراز اشک و گلوم بسته از یه بغض سنگین یکساله شده ... روحش شاد و همچنان یادش گرامی باد ... |
||