تبليغاتX
کوچه تنهایی







کوچه تنهایی

از هر دری سخنی

تخته سنگ

 

در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ای قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد.

بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .

نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد تا مزاحم تردد مردم نباشد.

ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد
داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن يادداشت نوشته بود :

 

" هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 7:1 PM توسط دل نوشته ها |

زیبا ترین صبح...

 

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ،

به خاطر بياور، زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کرده اي 

مديون صبرت در برابر سياهترين شبي ست  که

هيچ دليلي براي تمام شدن آن نمي ديدی ...

                                      

  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:12 AM توسط دل نوشته ها |

کم گوی و گزیده گوی چون در

 

 روزي يكي از آشنايان سقراط، به ایشان گفت : ” مي‌داني من چه چيزي درباره دوستت شنيده ام ؟ “

سقراط جواب داد: ” قبل از اينكه چيزي به من بگويي، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و يك آزمون كوچك را بررسی کنیم. اين آزمون، ”پالايش سه‌ گانه نام دارد . “

 

اولين مرحله پالايش: حقيقت است، كاملا مطمئن هستي آنچه مي‌خواهي بگويي حقيقت است ؟

آشناي سقراط : ” نه ، در واقع من فقط آن را شنيده‌ام و ... “

سقراط : ” پس تو واقعا نمي ‌داني كه آن حقيقت دارد يا خير“ .

 

مرحله دوم پالايش: خوبي است، آيا آنچه می ‌خواهي بگويي، چيز خوبي است ؟

آشناي سقراط : ” نه ، برعكس ... “

سقراط: ” پس نمي‌خواهي چيز خوبي از او بگويي، و مطمئن هم نيستي كه حقيقت داشته باشد “.

با يك سوال باقي مانده ممكن است كه تو از آزمون عبور كني.

 

مرحله سوم پالايش: سودمندي است، آيا آنچه مي‌خواهي بگويي ، براي من سودمند است ؟

آشناي سقراط : ” نه حقيقتا . “

 

سقراط نتيجه ‌گيري كرد: ” بسيار خوب ، اگر آنچه مي‌خواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا مي‌خواهي به من بگويي ؟ “

 

بنابر این بهتر آن است که،در همه حال سخنی را بگوییم که ارزش گفتن و مطرح کردن را داشته باشد.

   

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 7:13 PM توسط دل نوشته ها |

نمای زندگی

 

پروفسور مقابل خود چند شیء روی میز کلاس گذاشت.

یک شیشه بسیار بزرگ رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.

 

سپس مقداری سنگریزه برداشت، آنها رو داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند.

دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

 

اینبار مقداری ماسه برداشت و داخل شیشه ریخت؛ ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر  پرسید که ظرف پر است و دانشجویان گفتند: "بله".

 

پروفسور دو فنجان پر از قهوه را هم روی همه محتویات داخل شیشه ریخت. و گفت:                   "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!"

 

پروفسور گفت: می خوام متوجه مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست.

 

توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان، چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند اینها میمانند، و زندگیتان پای برجا خواهد ماند.

 

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان.

 

ماسه ها هم سایر چیزهای دیگر هستند، مسایل خیلی ساده.

 

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان.

 

اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.

 

"حتما مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند. موارد دارای اهمیت رو  هم مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

 

پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتد؟

فقط برای این بود که شما بفهمین مهم نیست زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،

همیشه در اون جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/11ساعت 6:8 AM توسط دل نوشته ها |

جبران ناپذیر....

 

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.

 تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود . تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه، اين مدت رو بگذرونه. اون يه پاکت  شيريني هم خريد... 

 

خانم جوان نشست روي يه صندلي تا هم  با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

کنار دستش اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست  روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..  

 

وقتي خانوم اولين شيريني رو از تو پاکت  برداشت..آقا هم يه دونه بر داشت . خانوم عصباني شد  ولي به رو نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره . اگه حال و  حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم.

 

هر يه دونه شيريني که خانوم بر ميداشت . آقا هم يکي برميداشت . ديگه خانوم داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه.

 

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانوم فکر کرد. حالا اين آقاي پر رو چه عکس العملي نشون ميده ؟؟؟؟

آقا هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو برداشت . دو قسمت کرد، نصفشو داد خانوم و نصف ديگه شو خودش خورد.

 

اه . ين ديگه خيلي رو ميخواد... در حالي که خانم حسابي قاطي کرده بود . بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت که بره براي سوار شدن به هواپيما.

 

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما . يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره. که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين اون يادش رفته بود پاکت شيريني رو وقتي  خريده بود تو کيفش گذاشته بود .

 فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.

 

و اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي  شيريني هاشو با خانم تقسيم کرده بود. حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم  نداره.  

 

 

سه چيز که غير قابل جبران  و برگشت ناپذير هست :

 

سنگ بعد از اين که پرتاب شد.

 

دشنام .... بعد از اين که گفته شد.

 

موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/05ساعت 6:20 PM توسط دل نوشته ها |