تبليغاتX
کوچه تنهایی







کوچه تنهایی

از هر دری سخنی

سخاوت

 

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست، از پیش خدمت پرسید: « یک بستنی میوه ای چند است؟ »

پیشخدمت: « 50 سنت »

پسر بچه پولهای داخل جیبش را شمرد و باز

پسر بچه:« یک بستنی ساده چند است؟ »

پیشخدمت که سرش شلوغ بود با عصبانیت: « 35 سنت »

پسر بچه باز سکه های خودش را شمرد و یک بستنی ساده سفارش داد.

پیشخدمت با بی توجهی بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.

پسرک بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت.

 وقتی پیشخدمت بازگشت بر سر آن میز شوکه شد!!!!

 

در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه 5 سنتی و پنج سکه 1سنتی برای انعام پیشخدمت گذاشته شده بود....!!!

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 10:23 PM توسط دل نوشته ها |

رحمت خدا

 

روزي حضرت سليمان (ع ) در کنار دريا نشسته بود، نگاهش به مورچه اي افتاد که دانه گندمي را باخود به طرف دريا حمل مي کرد. وقتی که نزديک آب رسيد. در  همان لحظه قورباغه اي سرش را از آب دريا بيرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه  به درون آب رفت.

سليمان شگفت زده فکر مي کرد، ناگاه ديد آن قورباغه سرش را از آب بيرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بيرون آمد، ولي دانه ي گندم را همراه خود نداشت .

سليمان(ع) آن مورچه را طلبيد و علت را پرسيد.

مورچه گفت: "اي پيامبر خدا، در قعر اين دريا سنگي تو خالي وجود دارد که و کرمي درون آن زندگي ميکند. او نمي تواند از آنجا خارج شود و من  روزي او را حمل ميکنم. خداوند اين قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دريا و به سوي آن کرم ببرد.

اين قورباغه مرا به کنار سوراخي که در آن سنگ است مي برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ مي گذارد من از دهان او بيرون آمده و خود را به آن کرم مي رسانم و دانه گندم را نزد او میبرم و سپس به دهان همان قورباغه که در انتظار من است باز می گردم که مرا از آب دريا بیرون آورد."

سليمان به مورچه گفت: (( وقتي که دانه گندم را براي آن کرم ميبري آيا سخني از او شنيده اي؟ ))

مورچه: او مي گويد:

اي خدايي که رزق و روزي مرا درون اين سنگ در قعر اين دريا فراموش نمي کني رحمتت را نسبت به بندگان با ايمانت فراموش نکن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت 6:16 PM توسط دل نوشته ها |