تبليغاتX
کوچه تنهایی







کوچه تنهایی

از هر دری سخنی

او رفت . . . !؟

 

یکسال گذشت

همیشه دوست داشت بین بچه های کلاس و یا حتی اساتیدمـون یه شخصیـتی

متفـاوت و متمـایز از بقیه داشـته باشـه. برا همین گاهـی وقتها عکس العملهـای

عجیب از خـودش نشون  میداد و خودشو با شخصیتهای جـور با جـور کلاس وفق

می داد، گاهی اگه چند بار هم اخطار  میگرفت باز منصرف از عملش نمیشد.

 

خلاصه اینکه همین کارهای خاص و متفاوتش کم کم باعث شد بچه ها یه جور دیگه

 روش حساب کنن. یه جورایی بین همه محبوب شده بود و نوع خاص رفتارش زبانزد

جمع عمومی  بچه ها موقع ساعتهای استراحت یا حتی ساعتهای کلاسی شده بود.

 

روزهای پر ماجرای تحصیل سپری شد، ترم آخر تنها 5نفر از بچه های کلاس بودیم که

بموقع تونستیم درسمون را تموم کنیم  ما بقی بچه ها هم بنوعی مجبور بودن یه ترم

دیگه مهمون دانشگاه باشن.

 

اومـد ازم جـزوه درس سنجش را برای گـذروندن امتحـان پایانـی گـرفت، مثل همیشـه

باهاش  خیلی رسمی و در حد یه همکلاسی برخورد کردم. از شرایط ادامه تحصیلش

برام تعریف کـرد و در آخــر هـم برام توی شاهــراه پر ماجـرای زندگیم آرزوی موفـقیت و

شادکامی کرد.

 دو روز بعد

وای خدای من! چطور میتونم باور کنم؟! چرا همه ی بچه ها جمعن؟ چرا گریه میکنن؟

باورم نمیشد.........هنوزم باورم نمیشه؟

 

بعد خداحافظی اون روز توی مسیر بازگشت از دانشگاه در حادثه ی دلخراش تصادف

جان داد.... تنها توانست 2ساعـت دوام بیاورد و به حـالت خیلــی فجیـع و دردناکـی

 دار فانی را وداع گفت.

 

از اساتید گـرفته تا بچه های دانشکـده، متحیر به عکس بزرگ داخل بورد دانشکـده

مینگریستند  در حالی که اشکها از گوشه ی چشمانشان جاری بود.

تا بحال همچین موقعیت ناگواری را تجربه نکرده بودم. قبولش برای هممون سخت بود.

از اون روز تصمیم گرفتیم  هر کدوم از بچه ها یه چیزی برایش نذر کنیم و برای همیشه

هدیه ی روحش کنیم.

یکسال گذشت........ هـر شب که میشه بغض بدی گلویم را میفشارد... چیزایـی که

نذرش کردمو میخونم تا اینکه تسلای خاطـر پیدا کنم امـا هنوزم بهش فکـر میکنم، به

تمام  شرایطی که میتونست همردیف دوستای دیگه اش داشته باشه و عجل امانش نداد.

 

خداجون شاید زیاد دوسش داشتی که توی این ماه ضیافت پیش خودت دعوتش کردی

خداجون اگه نتونست توی این دنیا به آرزوهاش برسه اونجـا پیش خودت بینصیبش نکن

خداجون قلب مهربونـی داشت عــوض مهـربونیاش اونجا با معصومیـن همنشینش کــن

خداجون عوض دل پاکش از نعمتهای اون دنیا بهش بده

خدا جون.......

دیگه نمیتونم بنویسم .......

چشمام پراز  اشک و گلوم بسته از یه بغض سنگین یکساله شده

... روحش شاد و همچنان یادش گرامی باد ...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03ساعت 2:7 PM توسط دل نوشته ها |