تقدیر . . .
هی میخوام بنویسم اما نمیشه
نمیتونم - بغض گلوم نمیذاره ....... نمیذاره که حرفهای ناتومو بگم بلکه دلم سبک بشه
.
همش این مدت یه حادثه ی جدید . . . یه جوری حالمو میگیره
هی راه زندگیمو با همون منوال شادیها و اعتماد بنفس قبلی ادامه میدم
اما
انگاری خدا باز امتحانم میکنه . . . شایدم مصلحت و تقدیر زندگیمه و خودم نمیدونم
ولی میدونین گاهی جور کردن شرایط برا آدم سخت میشه
میخوام کم نیارم و تسلیم شرایط نشم ... سعی میکنم تسلط بر حاکمیت زمان را
حفظ کنم . . . با این حال بازم گاهی نیاز میشه
یه جای خلوت مث کوه پیدا کنی و از ته دل داد بزنی
اما بازم صدات منعکس میشه . . . دادمیزنم دیگه امیدی هست
باز صدایی بر میگرده و بهم میگه
هست - هست - هست
پس چیکار کنم که کم نیارم؟
میگن جای پای خدا تو زندگیه آدما هست . . .
واقعا هست؟


